مادرانه…
دکترم برای روز یازدهم خرداد ماه نودوهشت وقت سزارین داده بود برام منم داشتم برای اون روز خودمو آماده میکردم که برم بیمارستان… چون دخترم سزارین به دنیا اومده انتظاری جز سزارین نداشتیم…
ششم همون ماه بعد از ظهر چنان به خواب عمیقی رفتم که وقتی بیدار شدم از خودم بعید دونستم که بعد از ظهر اونهمه خوابیده باشم. بابای خونه,خونه بود و گفت پاشو غزل رو ببریم پارک, رفتیم پارک قاسم خان… غزل یه عالمه بازی کرد منم که نشسته بودم روی جدول کنار دیوار گاهی دردهایی سراغم میومد که فکر میکردم به خاطر مشکلی هست که برای شکمم به وجود آمده. خونه ی خواهرشوهر درست جلوی پارک بود, برای شام رفتیم اونجا, شام مفصلی خوردم و دردهام قاطی شده فکر میکردم کمرم معمولی داره درد میکنه…ساعت ده شب بود خواهرشوهرم گفت همین الان باید پاشی بریم دکتر. ممکنه اتفاقی بیفته دردهام بیشترو بیشتر میشد ولی باز هم نمیفهمیدم که چه اتفاقی داره برام میوفته, یعنی اصلا به فکرم خطور نمیکرد که اقی بیوفته برای خودتو بچت. گفتم باشه بریم. مادوتا خواهر با همسرامون و البته دختر نازم راهی بیمارستان شدیم سر راه دفترچه مو برداشتم رفتیم. وارد زایشگاه شدم تا به مشکلم رسیدگی کنن, انتظار نداشتم که بگن بچت داره به دنیا میاد. با شوکی که بهم وارد شده بود به اونایی که بیرون در منتظر بودن خبر دادم که چی گفتن… اونا خوشحال شدن ولی من ترسیده بودم. دکتر خودم بالا سرم نیومد ولی دکتری خیلی مهربونتر از اون بالای سررم بود و فقط دلداریم میداد, مانتوشو گرفته بودم, ولش نمیکردم, اونم با اخلاق و مهربانی کامل بهم میگفت اصلا نترس من از اینجا تکون نمیخورم… من گلایه میکردمو اون دلداریم میداد. مادرم, همسرم, مادرشوهرم, چهارتا خواهرشوهرام همشون اون بیرون منتظر منو نی نی بودن… ساعت یک نی نی به دنیا اومد, لحظه ی به دنیا اومدنش حس خیلی عجیبی داشتم… ولی پسرم خیلی زشت بود اون لحظه, گفتم این چرا اینطوریه؟! ماما گفت :ببخش دیگه خانومی نمیتونستیم خوشگل درش بیاریم…😄
فرم در حال بارگذاری ...

