<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>یولداشلار یازیسی (نوشته های دوستان) اهری</title>
		<link>https://uoldashlaryazisi.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://uoldashlaryazisi.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>شکوفه های برفی</title>
			<link>https://uoldashlaryazisi.kowsarblog.ir/شکوفه-های-برفی</link>
			<pubDate>13:09:00 +0430 سه شنبه، 25 فروردین 1405</pubDate>			<dc:creator>نورمشکات</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1855777@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;برف های سپیدوریز نرم وآهسته از آسمانی که ابرها از هر طرف دوره اش کرده اند رقص کنان جاری می شوند وبی صدا بر زمین بوسه می زنند&lt;br /&gt;بوسه ای که سرمایش داغی تابستان وطراوت بهار را یکجا به زمین منتظر هدیه می دهد&lt;br /&gt;وزمینی که نه ماه هست انتظار می کشد&amp;#8230;&lt;br /&gt;شب برفی می گذرد وصبح سپید پوش از راه می رسد قدم به خیابان می گذارم واز آنچه دیشب برسر دنیا آمده درشگفت می مانم برف چه کرده با درودیوار طبیعت درسکوتی هیرت زده به تماشای شاهکاری می نشینم که حاصل یک شب بارش پیوسته ی برف هست آری آسمان بی شک اوج دست ودلبازی اش را به خرج داده&lt;br /&gt;وزمین نیز با آغوشی باز از آن استقبال کرده است&lt;br /&gt;دلم لک زده بود برای این منظره ی با شکوه برفی صبحی که از خواب بیدار شوم ودنیا همچون بانویی سپید پوش به من لبخند بزند که همچون کودکی که صبح روز تولدش هست&lt;br /&gt;از شادی در پوست خود نمی گنجم وبی اختیار در برفها بچرخم وبرقصم وپایکوبی کنم این صبح زمستانی را وسجده ی شکر بر زمینی بزنم که خداوندش عظمتی به وسعت آسمان ورحمتی به قامت همه دنیاها دارد صبح برفی زمستانی به قشنگی یک طلوع فرح بخش بهاری طراوات یک شب خنک تابستانی وشکوه یک عصر دل انگیز بارانی در دل پاییز است نمی توان عاشقش نبود نمی توان ستایشش نکرد نمی توان بی تفاوت از کنارش گذاشت&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/uoldashlaryazisi/quick-uploads/photo_2026-04-14_12-07-38-1.jpg&quot; alt=&quot;&quot; width=&quot;1200&quot; height=&quot;800&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://uoldashlaryazisi.kowsarblog.ir/شکوفه-های-برفی&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>برف های سپیدوریز نرم وآهسته از آسمانی که ابرها از هر طرف دوره اش کرده اند رقص کنان جاری می شوند وبی صدا بر زمین بوسه می زنند<br />بوسه ای که سرمایش داغی تابستان وطراوت بهار را یکجا به زمین منتظر هدیه می دهد<br />وزمینی که نه ماه هست انتظار می کشد&#8230;<br />شب برفی می گذرد وصبح سپید پوش از راه می رسد قدم به خیابان می گذارم واز آنچه دیشب برسر دنیا آمده درشگفت می مانم برف چه کرده با درودیوار طبیعت درسکوتی هیرت زده به تماشای شاهکاری می نشینم که حاصل یک شب بارش پیوسته ی برف هست آری آسمان بی شک اوج دست ودلبازی اش را به خرج داده<br />وزمین نیز با آغوشی باز از آن استقبال کرده است<br />دلم لک زده بود برای این منظره ی با شکوه برفی صبحی که از خواب بیدار شوم ودنیا همچون بانویی سپید پوش به من لبخند بزند که همچون کودکی که صبح روز تولدش هست<br />از شادی در پوست خود نمی گنجم وبی اختیار در برفها بچرخم وبرقصم وپایکوبی کنم این صبح زمستانی را وسجده ی شکر بر زمینی بزنم که خداوندش عظمتی به وسعت آسمان ورحمتی به قامت همه دنیاها دارد صبح برفی زمستانی به قشنگی یک طلوع فرح بخش بهاری طراوات یک شب خنک تابستانی وشکوه یک عصر دل انگیز بارانی در دل پاییز است نمی توان عاشقش نبود نمی توان ستایشش نکرد نمی توان بی تفاوت از کنارش گذاشت&#8230;</p>
<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/uoldashlaryazisi/quick-uploads/photo_2026-04-14_12-07-38-1.jpg" alt="" width="1200" height="800" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://uoldashlaryazisi.kowsarblog.ir/شکوفه-های-برفی">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://uoldashlaryazisi.kowsarblog.ir/شکوفه-های-برفی#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://uoldashlaryazisi.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1855777</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>خان ننمین اوینده (خونه مادر بزرگ)</title>
			<link>https://uoldashlaryazisi.kowsarblog.ir/خان-ننمین-اوینده-خونه-مادر-بزرگ</link>
			<pubDate>13:06:00 +0430 سه شنبه، 25 فروردین 1405</pubDate>			<dc:creator>نورمشکات</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1855776@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;خان ننمین اوینده همیشه اولار شلوخلوخ ، پنیر خیار بادیمجان سفرسینده اولار دیلخوشلوخ، ننمین بیر پیلَتَسی وار شرطی بودی گوی یانا، اوستونه جودوش گویا سحره جن اَت آسا ، شورباسینین ایسی بیانان، تزه چورح ایسی بیانان ، کَردیسینن بیچیلن ترنین تزه ایسی بیانان ، تاخچادا گویوب بیر جوت نفتی چراخ ایل سراسر دولی اولار باشاباش، &lt;br /&gt;نفتی بخاری سی اوستونده قورقا قُوورولی، آلتینا سالیب ساندیس قابینان یرآلتی ، مُخَتَلَر دایانیب دیوارا مخمر اوزی قرمزی سماور میزی تاخدادان اوین اولوب یاراشیغی، الینده توخوما توخویار اوشاخلارا قیش شالی هربیر ایلمَسینده گیزلنیب بخاریینین ایستیسی ، فرشینین گولری گولور ادام اوزونه گمان کی بیر بیر اوزی اَکیب اولاری ایپینن، ننم گتدی دنیادان اله بی خوشلوخ لاری دا آپاردی&lt;br /&gt;اوشاخلیخ دا اله اوگونن سرعتینن کوتاردی &amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/uoldashlaryazisi/quick-uploads/photo_2026-04-14_12-04-39.jpg&quot; alt=&quot;صفای خونه مادربزرگ&quot; width=&quot;720&quot; height=&quot;720&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://uoldashlaryazisi.kowsarblog.ir/خان-ننمین-اوینده-خونه-مادر-بزرگ&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>خان ننمین اوینده همیشه اولار شلوخلوخ ، پنیر خیار بادیمجان سفرسینده اولار دیلخوشلوخ، ننمین بیر پیلَتَسی وار شرطی بودی گوی یانا، اوستونه جودوش گویا سحره جن اَت آسا ، شورباسینین ایسی بیانان، تزه چورح ایسی بیانان ، کَردیسینن بیچیلن ترنین تزه ایسی بیانان ، تاخچادا گویوب بیر جوت نفتی چراخ ایل سراسر دولی اولار باشاباش، <br />نفتی بخاری سی اوستونده قورقا قُوورولی، آلتینا سالیب ساندیس قابینان یرآلتی ، مُخَتَلَر دایانیب دیوارا مخمر اوزی قرمزی سماور میزی تاخدادان اوین اولوب یاراشیغی، الینده توخوما توخویار اوشاخلارا قیش شالی هربیر ایلمَسینده گیزلنیب بخاریینین ایستیسی ، فرشینین گولری گولور ادام اوزونه گمان کی بیر بیر اوزی اَکیب اولاری ایپینن، ننم گتدی دنیادان اله بی خوشلوخ لاری دا آپاردی<br />اوشاخلیخ دا اله اوگونن سرعتینن کوتاردی &#8230;</p>
<p><img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/uoldashlaryazisi/quick-uploads/photo_2026-04-14_12-04-39.jpg" alt="صفای خونه مادربزرگ" width="720" height="720" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://uoldashlaryazisi.kowsarblog.ir/خان-ننمین-اوینده-خونه-مادر-بزرگ">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://uoldashlaryazisi.kowsarblog.ir/خان-ننمین-اوینده-خونه-مادر-بزرگ#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://uoldashlaryazisi.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1855776</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>تاکسی های قدیم</title>
			<link>https://uoldashlaryazisi.kowsarblog.ir/تاکسی-های-قدیم</link>
			<pubDate>12:50:00 +0430 سه شنبه، 25 فروردین 1405</pubDate>			<dc:creator>نورمشکات</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1855775@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;تاکسی های قدیم یادتونه ؟&lt;br /&gt;یادش بخیر&lt;br /&gt;ماشینای آردی اهر و تبریز&lt;br /&gt;اون موقع نمیگفتن با سواری اومدم&lt;br /&gt;چون ماشینای خط اهر و تبریز پیکان بود هر کس که اتوبوس ترجیح نمی داد موقع مکالمه و شرح حدیث سفر می گفت با پیکان اومدم&lt;br /&gt;تا اینکه آردی سبز به بازار امدو پیکان دل ازار شد.&lt;br /&gt;به رسم قدیم که می پرسیدند با پیکان امدین فورا اصلاح میکردند که نه با آردی&lt;br /&gt;خودش یک لاکچری بازی بود&lt;br /&gt;الله گورستمسین 😊&lt;br /&gt;دو نفر جلو مینشست یکی روی دنده بود&lt;br /&gt;خانومای باسلیقه یه بالش کوچک به سفارش شوهر دوخته بودند تا استراحت کسی که روی دنده مینشیند تامین و به اصطلاح ماشین فول دیزاین شود.&lt;br /&gt;جالب است که به صندلی های عقب ارجحیت داشت😀&lt;br /&gt;تاکسی ها از ظرفیت بالایی برخوردار بود واقعا همه چی برکت داشت&lt;br /&gt;دو تا زن وشوهر بالاجبار با هن جلو می نشستند که خود توفیقی بود😌 و راننده از سر ترحم یک نفر را هم بغل سوار می کرد، تازه این فقط چیدمان انسانیش بود&lt;br /&gt;یه لوله آب هم از یک شیشه وارد و طرف دیگر خارج شده بود مثل تیر کمان در قلب و جلوه ویژه ای داده بود .&lt;br /&gt;صندلی عقب که ظرفیتش نامحدود بود، بچه ها که نه کرایه می خواست نه صندلی،و حداقل ظرفیت صندلی چهار نفر متوسط به بالا بود زیر پاها یک کیسه پر از هویج و سیب زمینی&amp;#8230;و روی دست ها نان و سنگک تازه&lt;br /&gt;آهان &lt;br /&gt;اونی که جلو نشسته تکی یا باید پول دو نفر حساب میکرد تا تاکسی حرکت کنه و یا با سکوت معنا دارش می فهماند که راننده صاحب اختیاره و در نهایت جایش روی دنده بود&lt;br /&gt;چنان دو نفر دست در گردن دیگری می انداخت تو فکر می کردی یک روح در دو جسمند اما واقعیت امر فشار مکانی بود😖&lt;br /&gt;خلاصه عالمی داشت سفر صمیمانه ده دقیقه ای که کلی سیاست می آموختی و درس زندگی &lt;br /&gt;الانم که الانه من میگم ماشینم همون پیکان با اون دسته استیل ظریف&lt;br /&gt;ماشینای الان فقط هیکلشونه دسته ها طوری طراحی شده بیشتر از سه نفر سوار بشی یکی از کلیه هات اسیب دیده&lt;br /&gt;چرا تکنولوژی پس رفت کرده؟😐&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/uoldashlaryazisi/quick-uploads/photo_2026-04-14_11-48-11.jpg&quot; alt=&quot;لاکچری قدیمی&quot; width=&quot;1080&quot; height=&quot;655&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://uoldashlaryazisi.kowsarblog.ir/تاکسی-های-قدیم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تاکسی های قدیم یادتونه ؟<br />یادش بخیر<br />ماشینای آردی اهر و تبریز<br />اون موقع نمیگفتن با سواری اومدم<br />چون ماشینای خط اهر و تبریز پیکان بود هر کس که اتوبوس ترجیح نمی داد موقع مکالمه و شرح حدیث سفر می گفت با پیکان اومدم<br />تا اینکه آردی سبز به بازار امدو پیکان دل ازار شد.<br />به رسم قدیم که می پرسیدند با پیکان امدین فورا اصلاح میکردند که نه با آردی<br />خودش یک لاکچری بازی بود<br />الله گورستمسین 😊<br />دو نفر جلو مینشست یکی روی دنده بود<br />خانومای باسلیقه یه بالش کوچک به سفارش شوهر دوخته بودند تا استراحت کسی که روی دنده مینشیند تامین و به اصطلاح ماشین فول دیزاین شود.<br />جالب است که به صندلی های عقب ارجحیت داشت😀<br />تاکسی ها از ظرفیت بالایی برخوردار بود واقعا همه چی برکت داشت<br />دو تا زن وشوهر بالاجبار با هن جلو می نشستند که خود توفیقی بود😌 و راننده از سر ترحم یک نفر را هم بغل سوار می کرد، تازه این فقط چیدمان انسانیش بود<br />یه لوله آب هم از یک شیشه وارد و طرف دیگر خارج شده بود مثل تیر کمان در قلب و جلوه ویژه ای داده بود .<br />صندلی عقب که ظرفیتش نامحدود بود، بچه ها که نه کرایه می خواست نه صندلی،و حداقل ظرفیت صندلی چهار نفر متوسط به بالا بود زیر پاها یک کیسه پر از هویج و سیب زمینی&#8230;و روی دست ها نان و سنگک تازه<br />آهان <br />اونی که جلو نشسته تکی یا باید پول دو نفر حساب میکرد تا تاکسی حرکت کنه و یا با سکوت معنا دارش می فهماند که راننده صاحب اختیاره و در نهایت جایش روی دنده بود<br />چنان دو نفر دست در گردن دیگری می انداخت تو فکر می کردی یک روح در دو جسمند اما واقعیت امر فشار مکانی بود😖<br />خلاصه عالمی داشت سفر صمیمانه ده دقیقه ای که کلی سیاست می آموختی و درس زندگی <br />الانم که الانه من میگم ماشینم همون پیکان با اون دسته استیل ظریف<br />ماشینای الان فقط هیکلشونه دسته ها طوری طراحی شده بیشتر از سه نفر سوار بشی یکی از کلیه هات اسیب دیده<br />چرا تکنولوژی پس رفت کرده؟😐<img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/uoldashlaryazisi/quick-uploads/photo_2026-04-14_11-48-11.jpg" alt="لاکچری قدیمی" width="1080" height="655" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://uoldashlaryazisi.kowsarblog.ir/تاکسی-های-قدیم">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://uoldashlaryazisi.kowsarblog.ir/تاکسی-های-قدیم#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://uoldashlaryazisi.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1855775</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>مادرانه</title>
			<link>https://uoldashlaryazisi.kowsarblog.ir/مادرانه-79</link>
			<pubDate>12:40:00 +0430 سه شنبه، 25 فروردین 1405</pubDate>			<dc:creator>نورمشکات</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">1855774@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;مادرانه&amp;#8230;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دکترم برای روز یازدهم خرداد ماه نودوهشت وقت سزارین داده بود برام منم داشتم برای اون روز خودمو آماده میکردم که برم بیمارستان&amp;#8230; چون دخترم سزارین به دنیا اومده انتظاری جز سزارین نداشتیم&amp;#8230;&lt;br /&gt;ششم همون ماه بعد از ظهر چنان به خواب عمیقی رفتم که وقتی بیدار شدم از خودم بعید دونستم که بعد از ظهر اونهمه خوابیده باشم. بابای خونه,خونه بود و گفت پاشو غزل رو ببریم پارک, رفتیم پارک قاسم خان&amp;#8230; غزل یه عالمه بازی کرد منم که نشسته بودم روی جدول کنار دیوار گاهی دردهایی سراغم میومد که فکر میکردم به خاطر مشکلی هست که برای شکمم به وجود آمده. خونه ی خواهرشوهر درست جلوی پارک بود, برای شام رفتیم اونجا, شام مفصلی خوردم و دردهام قاطی شده فکر میکردم کمرم معمولی داره درد میکنه&amp;#8230;ساعت ده شب بود خواهرشوهرم گفت همین الان باید پاشی بریم دکتر. ممکنه اتفاقی بیفته دردهام بیشترو بیشتر میشد ولی باز هم نمیفهمیدم که چه اتفاقی داره برام میوفته, یعنی اصلا به فکرم خطور نمیکرد که اقی بیوفته برای خودتو بچت. گفتم باشه بریم. مادوتا خواهر با همسرامون و البته دختر نازم راهی بیمارستان شدیم سر راه دفترچه مو برداشتم رفتیم. وارد زایشگاه شدم تا به مشکلم رسیدگی کنن, انتظار نداشتم که بگن بچت داره به دنیا میاد. با شوکی که بهم وارد شده بود به اونایی که بیرون در منتظر بودن خبر دادم که چی گفتن&amp;#8230; اونا خوشحال شدن ولی من ترسیده بودم. دکتر خودم بالا سرم نیومد ولی دکتری خیلی مهربونتر از اون بالای سررم بود و فقط دلداریم میداد, مانتوشو گرفته بودم, ولش نمیکردم, اونم با اخلاق و مهربانی کامل بهم میگفت اصلا نترس من از اینجا تکون نمیخورم&amp;#8230; من گلایه میکردمو اون دلداریم میداد. مادرم, همسرم, مادرشوهرم, چهارتا خواهرشوهرام همشون اون بیرون منتظر منو نی نی بودن&amp;#8230; ساعت یک نی نی به دنیا اومد, لحظه ی به دنیا اومدنش حس خیلی عجیبی داشتم&amp;#8230; ولی پسرم خیلی زشت بود اون لحظه, گفتم این چرا اینطوریه؟! ماما گفت :ببخش دیگه خانومی نمیتونستیم خوشگل درش بیاریم&amp;#8230;😄&lt;img src=&quot;https://kowsarblog.ir/media/blogs/uoldashlaryazisi/quick-uploads/photo_2026-04-14_11-35-18.jpg&quot; alt=&quot;قدم نو رسیده مبارک&quot; width=&quot;344&quot; height=&quot;537&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://uoldashlaryazisi.kowsarblog.ir/مادرانه-79&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>مادرانه&#8230;</p>
<p>دکترم برای روز یازدهم خرداد ماه نودوهشت وقت سزارین داده بود برام منم داشتم برای اون روز خودمو آماده میکردم که برم بیمارستان&#8230; چون دخترم سزارین به دنیا اومده انتظاری جز سزارین نداشتیم&#8230;<br />ششم همون ماه بعد از ظهر چنان به خواب عمیقی رفتم که وقتی بیدار شدم از خودم بعید دونستم که بعد از ظهر اونهمه خوابیده باشم. بابای خونه,خونه بود و گفت پاشو غزل رو ببریم پارک, رفتیم پارک قاسم خان&#8230; غزل یه عالمه بازی کرد منم که نشسته بودم روی جدول کنار دیوار گاهی دردهایی سراغم میومد که فکر میکردم به خاطر مشکلی هست که برای شکمم به وجود آمده. خونه ی خواهرشوهر درست جلوی پارک بود, برای شام رفتیم اونجا, شام مفصلی خوردم و دردهام قاطی شده فکر میکردم کمرم معمولی داره درد میکنه&#8230;ساعت ده شب بود خواهرشوهرم گفت همین الان باید پاشی بریم دکتر. ممکنه اتفاقی بیفته دردهام بیشترو بیشتر میشد ولی باز هم نمیفهمیدم که چه اتفاقی داره برام میوفته, یعنی اصلا به فکرم خطور نمیکرد که اقی بیوفته برای خودتو بچت. گفتم باشه بریم. مادوتا خواهر با همسرامون و البته دختر نازم راهی بیمارستان شدیم سر راه دفترچه مو برداشتم رفتیم. وارد زایشگاه شدم تا به مشکلم رسیدگی کنن, انتظار نداشتم که بگن بچت داره به دنیا میاد. با شوکی که بهم وارد شده بود به اونایی که بیرون در منتظر بودن خبر دادم که چی گفتن&#8230; اونا خوشحال شدن ولی من ترسیده بودم. دکتر خودم بالا سرم نیومد ولی دکتری خیلی مهربونتر از اون بالای سررم بود و فقط دلداریم میداد, مانتوشو گرفته بودم, ولش نمیکردم, اونم با اخلاق و مهربانی کامل بهم میگفت اصلا نترس من از اینجا تکون نمیخورم&#8230; من گلایه میکردمو اون دلداریم میداد. مادرم, همسرم, مادرشوهرم, چهارتا خواهرشوهرام همشون اون بیرون منتظر منو نی نی بودن&#8230; ساعت یک نی نی به دنیا اومد, لحظه ی به دنیا اومدنش حس خیلی عجیبی داشتم&#8230; ولی پسرم خیلی زشت بود اون لحظه, گفتم این چرا اینطوریه؟! ماما گفت :ببخش دیگه خانومی نمیتونستیم خوشگل درش بیاریم&#8230;😄<img src="https://kowsarblog.ir/media/blogs/uoldashlaryazisi/quick-uploads/photo_2026-04-14_11-35-18.jpg" alt="قدم نو رسیده مبارک" width="344" height="537" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://uoldashlaryazisi.kowsarblog.ir/مادرانه-79">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://uoldashlaryazisi.kowsarblog.ir/مادرانه-79#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://uoldashlaryazisi.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=1855774</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
