برف های سپیدوریز نرم وآهسته از آسمانی که ابرها از هر طرف دوره اش کرده اند رقص کنان جاری می شوند وبی صدا بر زمین بوسه می زنند
بوسه ای که سرمایش داغی تابستان وطراوت بهار را یکجا به زمین منتظر هدیه می دهد
وزمینی که نه ماه هست انتظار می کشد…
شب برفی می گذرد وصبح سپید پوش از راه می رسد قدم به خیابان می گذارم واز آنچه دیشب برسر دنیا آمده درشگفت می مانم برف چه کرده با درودیوار طبیعت درسکوتی هیرت زده به تماشای شاهکاری می نشینم که حاصل یک شب بارش پیوسته ی برف هست آری آسمان بی شک اوج دست ودلبازی اش را به خرج داده
وزمین نیز با آغوشی باز از آن استقبال کرده است
دلم لک زده بود برای این منظره ی با شکوه برفی صبحی که از خواب بیدار شوم ودنیا همچون بانویی سپید پوش به من لبخند بزند که همچون کودکی که صبح روز تولدش هست
از شادی در پوست خود نمی گنجم وبی اختیار در برفها بچرخم وبرقصم وپایکوبی کنم این صبح زمستانی را وسجده ی شکر بر زمینی بزنم که خداوندش عظمتی به وسعت آسمان ورحمتی به قامت همه دنیاها دارد صبح برفی زمستانی به قشنگی یک طلوع فرح بخش بهاری طراوات یک شب خنک تابستانی وشکوه یک عصر دل انگیز بارانی در دل پاییز است نمی توان عاشقش نبود نمی توان ستایشش نکرد نمی توان بی تفاوت از کنارش گذاشت…





